تبليغاتX
انتظار روز برفی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم ...
شکست نخوردم ، ولی گند زدم! کنکورمو می گم. همین امروز بود...

آدم خسته که از کنکور مزخرف پیام نور میاد خونه ،وقتی که امتحانشو بعد اون همه درس خوندن افتضاح خراب کرده ، وقتی که عین روانیا دوتا درسشو در حد بیست زده و سه تا درسشو که از قضا دوتاش تخصصی بودنو در حد صفر و خودشم نمی دونه بالاخره امتحانشو چجوری داده  ، وقتی که از شدت ناامیدی دلش می خواد خودشو بندازه زیر ماشین ... فقط دست مردونه و گرم یه فرشته که روی سرش کشیده می شه و یه پشتیبان که می دونی همیشه و همه جا پشتته و هرجوری باشی دوست داره می تونه آرومت کنه ... فرشته ای که زندگیه سیاهمو که میلاد زحمت به فنا دادنشو کشیده بود قطره قطره با رنگ سفید مهربونی رنگ کرد!

پ.ن: می دونم دیر اومدم...خیلی دیر ... همه دوستام رفتند... عزیزترین وبلاگایی که همیشه دنبالشون می کردم الآن درشون تخته شده ، یا دیگه آپ نمیشه... تقریبا نصف بیشتر پیوندهام... فقط اومدم بگم که این وبلاگ دیگه آپ نمیشه!من این وبلاگو ساختم فقط برای پیدا کردن چند تا دوست خوب ، چون من همیشه چند تا دفتر خاطره و روزانه نویسی و ... دارم که توش همه چیز زندگیمو می نویسم. اینجا فقط یه پل ارتباطی بود برای گرفتن و دادن اطلاعات روز و رابطه با چند تا دوست خوب. ولی الآن دیگه هیچ انگیزه ای ندارم. این وبلاگ دیگه آپ نمیشه ولی در آینده به طور حتم یه وبلاگ دیگه خواهم ساخت. کسایی که دوست دارن همچنان از حال من خبر داشته باشن ، آدرس وبلاگ یا ایمیلشونو بذارن که بعدا که وبلاگ دیگه ای ساختم آدرسشو بهشون بدم.خدانگهدار...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 19:28  توسط little girl  | 

از زندگی یاد گرفتم به سه چیز اعتماد نکنم:

1ـ چشمام                        2ـ آدما                3ـ دنیا

چون هرچی با چشمام دیدم و باور کردم بعدا فهمیدم دروغ بوده ، هرچی با چشمام ندیدم و بالطبع باور نکردم ، بعد فهمیدم حقیقت همون بوده.

به آدما هروقت اعتماد کردم ، نامردی دیدم ، هروقت اعتماد نکردم مردونگی رو در حقم تموم کردن.

دنیا هم چه باورش کنی چه نکنی، چه اعتماد کنی چه نکنی ، فقط یه رو داره. تلخه و بی رحم. اگه دیدی بهت روی خوش نشون داد ، یا قبلا حالتو ناجور گرفته خواسته یه زنگ تفریح بهت بده ، یا یه زنگ تفریح بهت داده تا بعد یه حال اساسی ازت بگیره ، یا خواسته نشون بده دنیا قسمتهای باحال ام داره ولی نصیب تو نمی شه که ... بسوزه!

1ـ این دنیا دنیای همه ماست ، فک نکنی دنیای تو فرق می کنه !

2ـ فراموش نکنید که این آدما که گفتم شامل من و شمام میشه!

3ـ چشمای منو شما عین هم می بینه فقط شما مو می بینید و من پیچش مو!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 18:38  توسط little girl 

سلام!

۱.بالاخره برف به شهر ما و کشور ما رسید اونم چه رسیدنی! یعنی آدم دو دقیقه میره بیرون شکل آدم برفی می شه. من عاشق برفم ولی از سرما متنفرم و ترجیح می زدم زیر سقف ، یه جای گرم ، با یه لیوان شیر کاکائوی داغ وایستم و برفو تماشا کنم! لیتل گرل از وبلاگ انتظار روز برفی این روز برفی زیبا رو به شما تقدیم می کند!

۲.حیف که این روز قشنگ با یه خبر خیلی خیلی تلخ برای من آغاز شد. یه هواپیمای دیگه ام سقوط کرد و هفتاد و خورده ای کشته داد و بیست و خورده ای مجروح. جالب اینجاست صبح که من از خونه می اومدم بیرون ( حدود هفت و نیم صبح ) یه نفر هنوز معلوم نبود تکلیفش چیه و مسئولش پشت تلفن می گفت دیشب چون برف بود و نصفه شب بود ما جستجو رو متوقف کردیم و قراره به زودی بریم ببینیم تکلیف اون یه نفر چی شد می خواستم بگم خودتونو خسته نکنید اگه اون طفلک زنده بود از دیشب تا حالا از سرما مرده!واقعا ناراحت شدم ، به خانواده هاشون از ته دل تسلیت می گم و نفرین می کنم تمام کسایی رو که به نحوی با کم کاری هاشون و بی توجهی هاشون و فسادهای ما*لی شون باعث این حادثه ی غم انگیز شدن دقیقا طی همچین حادثه ای از دنیا برن تا ببینن مزه اش چیه! الهی آمین!

۳.صبح رفتم امتحان دادم الآنم از مدرسه یه راست اومدم کافی نت ، یه سلامی عرض کنم خدمت شما ، بعد خبر بدم من سه تا از امتحانامو دادم و یکی اش مونده که شنبه هفته آینده است ، و تا الآن هرچند دهانم مورد عنایت قرار گرفت از این همه حجم درسها ولی تا الآن راضی هستم از نمره هام. بعدشم بگم که من تصمیم گرفتم رشته امو عوض کنم مهندسی آی تی بخونم. با دو تا از دوستام که اونا آی تی سی می خونن یه چیزی یه کم شبیه آی تی با گرایش مخابرات ، گفتن که رشته ی خوبیه ، خودم هم خیلی بیشتر از حسابداری ازش خوشم میاد ، الآنم اومدم یه سری اطلاعات از واحدهای درسیش گرفتم ، همه اش کامپیوتر و ایناست به جز چندتا واحد عمومی فیزیک که من ازش متنفرم ولی خب ، چی کار کنم دیگه ، مجبورم تحمل کنم ! فقط و فقط از آینده ی کاریش می ترسم من حسابداری رو فقط به خاطر آینده کاریش انتخاب کردم ولی واقعا دوستش نداشتم و عاشق کامپیوتر و شبکه هستم . اگه اطلاعاتی دارید ارائه کنید لطفا!

۴. بعد از ظهر هم کلاس دارم دانشگاه ، اونم تو این برف!!! ببینید من چقدر فعالم!

۵.خدای من! همین الآن حدود ۵ تا پسر جوون وارد کافی نت شدن ، هرچی آقای کافی نتی (!) صداشون کرد یا باهاشون حرف زد نه جواب دادن نه واکنش نشون دادن ، من کلی خندیدم ولی همین الآن دیدم همه اشون کر و لال ان! خیلی ناراحت شدم که خندیدم خب فکر کردم از این پسر جوونای تازه به دوران رسیده ی قلدر احمقن! ببخشید! ایم سو ساری!

۶.راستی بابت تبریکای تولدتون یعنی درواقع بابت یک تبریکی که دریافت کردم خیلی خیلی ممنونم. روز تولدم نشد بیام کافی نت اینم از مضرات تولد تو فصل امتحاناته دیگه!حالا هی کم کم چیز میز یادم میاد میام اضافه می کنم! فک نکنید تموم شدا!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:11  توسط little girl  | 

كلا محتواي اين پست هيچ ربطي به عنوانش نداره‌، يعني درواقع اين پست محتواي خاصي نداره ، فقط خواستم چند تا نكته بگم و برم!

۱ـ اِوا خاك عالم‌... سلام يادم رفت! سلام!

۲ـ چند وقت پيش يه پست نوشتم و به دلائلي دلم خواست كه پاكش كنم و چون خودم دسترسي به نت نداشتم گفتم دوسم پاكش كرد ديگه روم نشد بگم معذرت خواهي كنه بابت حذفش.حالا خودم معذرت خواهي مي كنم كه پست قبل به دلايلي بدون توضيح محو و ناپديد شد.

۳-اين كافي نتا چرا دبلیو سی ندارن آیا؟

۴ -دو روز ديگه تولدمه!‌خواستم در جريان باشيد نگيد نگفتيد!

۵-ـ‌كامنت دوني بازه به دليل نكته شماره ۲‌

۶ـ الآن تابلو شد پست گذاشتم فقط تولدمو یاداوری کنم؟

۷-اين كافي نتا چرا دبلیو سی ندارن آیا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 17:40  توسط little girl  | 

از ذوق اشک تو چشمام جمع شده. ندید بدید هم هستم اصلا شک نکنید. شاید هیجده تا نظر که تعداد زیادیش از یه نفره چیزه خیلی چشمگیری نباشه ولی برای من یه دنیا بود!! باورم نمیشد هنوزم دوستای قدیمی گلم یاد من باشن ، و همچنین دوستای جدید مهربونی که بهم لطف داشتن ... واقعا سورپرایز شدم ، چون وقتی پست رو گذاشتم و یک ساعت تو کافی نت نشستم کسی نه کامنت گذاشت نه برای پی ام داد و من فکر کردم این وبلاگ به کلی از یاد همه رفته. البته ناراحت نشدم چون وبلاگی که خیلی دیر به دیر آپ می شه و واسه کسی کامنت نمی ذاره کامنت دونیشم بسته است خب معلومه تکلیفش چیه ولی امروز... واقعا فقط می تونم بگم عاشقتونم!!!

پ.ن:بهار ، گلم ، مرسی عزیزم! احتمال پنجاه پنجاه پنج شنبه بیام تهران پیشتا!

پ.ن: نظرخواهی رو الکی باز گذاشتم. حیفم اومد ببندم. شما به روی خودتون نیارید!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 18:42  توسط little girl  | 

فردا سالگرد تأسیس وبلاگمه ولی با وجود اینکه خیـــــــــــــلی دلم می خواست فردا بیام و پست بزنم و آنلاین شم ، ناچار شدم که امروز بیام ، چون امروز تایمم به شدت خالی بود و فردا به شدت پر ، بنابراین ریسک نکردم و این شد که امروز و بی خبر و بی موقع در خدمت شمام. اول اینکه این پست خاطره ی آشنایی من با اینترنت و بعد از اون وبلاگ نویسی و در نهایت وبلاگ ساختنمه. دوم اینکه من الآن یاهو آنلاینم ، آی دی ام هم baran_ else69@yahoo.com می باشد. تا یک ساعت کم کم هستم. اگر کسی از معدود خواننده های وبلاگم به موقع به پستم رسید. من در خدمتتون هستم و خوشحال می شم از آشنایی بیشتر و همچنین شنیدن تبریکاتتون )

 من کار با کامپیوترو خودم ، بدون هیچ معلم و کلاس و کتاب و آموزشی ، تنها با ور رفتن زیاد یاد گرفتم ، بااینترنتم از خونه عموم و از طریق دختر عموم آشنا شدم. همونطور که گفتم ما تو یه خونه قدیمی ساخت سه طبقه زندگی میکردیم ، طبقه اول عموم زندگی می کرد ، طبقه دوم پدربزرگم ، طبقه سوم هم ما . دخترعموم هم خیلی کم وارد اینترنت میشد و تنها استفاده ایم که می کرد چت بود ، منم یکی دو دفعه وقتی تو اینترنت بود نشستم کنار دستش و عاشــــــــــــــــق دلخسته اش شدم. ولی خیلی طول کشید تا خودم با کامپیوتر خودم به نت وصل شم. یکی از عوامل اصلیش هم پدرم بود. برای پدر من نت تنها و تنها معنی چت کردن و دوست پسر پیدا کردنو میداد ( البته باید اعتراف کنم خودمم اون موقع همین فکرو می کردم  خب جز اینم از اینترنت چیزی نمی شناختم! ) به خاطر همین اجازه نمی داد که مودم بخرم ، تا اینکه بعد از رفتن خانواده عموم از طبقه اول ، پدرم اونجا رو تبدیل به کارگاه خیاطی کرد ( پدرم بیش از سی ساله که خیاطه و استادیه در این زمینه ) . یکی از دوستاش که اونم خیاط بود از اینترنت مدل های جدید لباس رو می گرفت و از روی همون مانیتور به مشتری ها نشون میداد ، یه جور ژرنال کامپیوتری ، که هم به صرفه تر بود و هم دسترسی سریع و آسون به جدیدترین مدلها فراهم می شد. به خاطر همین کامپیوتر من به خیاطی پدرم انتقال یافت و تنها وقتی که می تونستم وارد نت بشم جلوی چهار تا چشم بابام بود ( تعجب نکنید بابام عینکیه ) و هیچ کاری نمی تونستم بکنم جز گرفتن جک و معما و چیستان !!! ( حتی در بدست آوردن مدل لباس هم موفقیتی حاصل نشد ، چون اصلا بلد نبود چطور باید چیزی که می خوام به دست بیارم ) ولی رویای با فراغ بال تو اینترنت چرخیدن و چت کردن هیچ وقت دست از سرم برنمیداشت تا اینکه پدربزرگم فوت کرد ( روحش شاد!) و چون طبقه سوم به نسبت از طبقه های دیگه کوچکتر بود پدر و مادرم با خواهر کوچیکم شبا طبقه دوم می خوابیدن و من و دو تا خواهرام طبقه سوم.این جدایی خیلی فایده ها برای من داشت ، یکیش شب تا صبح فک زدن با گوشیم بود با جشنواره تابستانی ایرانسل ( عجب مزه ای می داد!) و یکی دیگه اش هم دزدکی به سراغ نت رفتن! اگه بدونید من در این زمینه چه مکافاتی می کشیدم! بابام تا ساعت دوازده تو مغازه اش می موند ، منم صبر می کردم ساعت سه چهار صبح عملیاتو آغاز میکردم که خوابش سنگین شده باشه. خونه قدیمی ساز با درخت مویی که از حیاط تا طبقه سوم کشیده شده و فضای شب خونه رو ترسناک و خوفناک می کنه هم عاملی نبود که بخواد منو از تصمیم منصرف کنه ( توی اون خونه سه نفر به رحمت خدا رفته بودن ، حداقلش پدربزرگم توی همون خونه فوت کرد و جنازه اش هم ساعتها روی زمین بود برای گرفتن گواهی فوت از پزشک ) فکر کنید پله ها رو در سکوت و تاریکی مطلق پایین میرفتم ، وارد طبقه دوم میشدم ، دسته کلید رو طی عملیاتی نفس گیر ( باید سعی می کردم اون همه کلید رو جوری وردارم که کوچکترین جرینگ جرینگی نکنه!) برمیداشتم ، دوباره کورمال کورمال پایین می رفتم ، درو که اتفاقا یه کم گیر داشت و مجبور بودی با فشار باز کنی به زحمتی باز می کردم که زیاد صدا نده ، بعد می رفتم سراغ کامپیوتر و دو سه ساعتی عشق می کردم! فقط هم چت می کردم چه دورانی بود! کلکای دیگه ای هم سوار می کردم ، مثلا یه در فرعی شیشه هم داشت که تقریبا می شه گفت یه پنجره خیلی بزرگ بود ، گاهی آخر شب به بهونه ای می رفتم سراغ بابام و یواشکی اون پنجره رو یه کم باز می گذاشتم تا بتونم بدون دردسر کلید دزدین برم سراغ عشقم که خیلی وقتا به پنجره ای که قبلا توسط پدرم بسته شده بود برمیخوردم . بابام معتقد بود اون خونه روحی داره که فقط وظیفه اش اینه که شب به شب پنجره رو باز بذاره! :"> طفلک! بعد از اینکه اومدیم کرج شرایط خیلی ایده آل تر شد. دیگه تو اتاق خودم بودم و کامپیوتر ور دلمو سیم تلفن هم درست پشت در اتاقم بود. تازه اشم روزا می رفتم اینترنت دیگه نیاز به شبگردی نبود! اولین باری که کلا با وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنا شدم، یادمه دنبال یه ترانه خاصی بودم از امیر ت*تلو ، که فقط یه مصرع ازش یادم مونده بود: « اون میخواست که من بیافتم به زانوش ... » جایی شنیده بودم و میخواستم دانلود کنم. ناچار همین مصرع رو تو گوگل سرچ کردم. یکی از وبلاگایی که برام باز کرد وبلاگ سار*وی کیجا بود ، به خاطر پستی که در مورد اکبر گن*جی نوشته بود که پزشکا گفته بودن یه کم زانوش مشکل داره و از این حرفا. وبلاگشو نشستم کامل خوندم. از اینکه اسم مستعار روی همسر و بچه اش گذاشته خیـــــــــــلی تعجب کردم. می گفتم کیه که حاضر باشه بچه اشو جلوی مردم جوجه خطاب کنه؟؟؟ بعدا فهمیدم این یه اصل رایج در وبلاگ نویسیه! جالب اینجاست اون موقع فکر می کردم اونایی که وبلاگ می نویسن خیلی از کامپیوتر سرشون میشه. فکر میکردم خیلی کار سخت و حرفه ایه و نیازمند صرف وقت و هزینه بالاییه . یکی از اولین وبلاگایی هم که باهاش آشنا شدم وبلاگ توهمات یک دانشجو بود که هنوزم خواننده پر و پا قرصشم . حتی کامنت گذاشتنم برام کار شگفت انگیز و سختی می اومد ( کلا من آدمیم که یکم فوبیای تکنولوژی دارم ) یه بار تو یه وبلاگی کامنت گذاشتم و شصت روز می رفتم ببینم درست گذاشتم و اون خونده و جوابمو می ده یا نه؟ از شانسم بعد اون پست دیگه اون وبلاگ آپ نشد! بیش از یکسال از آشنایی ام با دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی می گذشت که تصمیم گرفتم منم وبلاگ داشته باشم. یعنی خیلی وقت بود که تصمیم داشتم و بی نهایییییییییت از این کار خوشم می اومد ولی می گم که فکر می کردم سخت و هزینه بردار باشه.آخرش یه روز دل به دریا زدم و از گوگل طرز ساختن وبلاگو سرچ کردم و با سلام و صلوات وبلاگمو ساختم..این بود  ماجرای آشنایی من با اینترنت و بلاگ نویسی. حالا این وبلاگ یکساله که ساخته شده و من با تمام کم و کاستی هاش دوسش دارم. به هر حال اینجای دوستای خوبی پیدا کردم ، کلی چیز یاد گرفتم و همیشه اولین ها برای آدم یه جور دیگه ای عزیزن و این وبلاگم که اولین وبلاگه و ...( عزیزای دل کامنت دونی باز و فقط و فقط پذیرای تبریکات شماست ولا غیر !)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 17:34  توسط little girl  | 

سلام

من موندم اين چه زندگيه آخه! ديگه كار من شده بيام كافي نت ،‌ لينكامو كه يا قيلتر شدن ،‌يا تعطيل شدن‌،‌يا آدرسشون عوض شده ، يا اسمشون عوض شده رو اصلاح كنم‌،‌‌چند تا وبلاگ جدید بهشون اضافه کنم بعد دقیقا وقتی می خوام دکمه ثبت اطلاعات پیوندها رو بزنم کلا سیستم منحل شه یا خاموش شه یا نت قطع شه یا کافی نت تعطیل شه خلاصه یه اتفاقی بیافته که من لحظه آخر موفق نشم. حالام که اومدم می بینم وبلاگ زیگزاگ اینا قیلتره! آخه من تو کافی نت قیلتر شکن از کجا بیارم آخه! این چه وضعه مسخره ایه! هر روز یکی از دوستام از دستم میره . هنوزم هر وقت میام نت حسرت خوندن وبلاگ گلابی رو دارم حالام زیپ و زیگزاگ بهشون اضافه شد. خدا خیر بده گلاره رو لااقل رفت یه وبلاگ دیگه رو قیلتر شکن های ما حساب نکرد همونجا ادامه بده!

حالا از غرغر بگذریم همين الآن از تهران رسيدم كرج. عروسي بودم. عروس مثل ماه شده‌ روم به ديوار بهش حسوديم شد! ولي خيلي طفلكي بود باباش معتاده اصلا جشن عروسيش نيومده بود ... عوضش مامانش مثل شير دخترشو با بهترين مراسم و بهترين وسايل فرستاد خونه بخت.

منم به علت بالا رفت وزنم يه روز درميون تشريف مي برم باشگاه‌، الان دو هفته اي ميشه ولي نميدونم چرا لاغر نمي شم؟؟؟؟ كلاساي دانشگاه هم هنوز شروع نشد‌، خبري ام ازشون نيست ،‌ فردا مي رم يه پرس و جويي مي كنم. ديگه آپ از اين بهتر وسط كافي نت مي خوايد؟ خيلي بي چشم و روييد اگه بخوايد!‌فعلا باباي!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 15:2  توسط little girl 

اینروزها انقدری عوض شدم که گاهی خودمو به جا نمیارم ، گاهی تو آینه که چشم تو چشم خودم میشم ، از نگاه سرد و غریبه ی خودم جا می خورم . این روزا هرازگاهی بعد از یه کاری که انجام می دم ، با تعجب به خودم می گم ، یعنی این من بودم که این کارو کردم یا این حرفو زدم؟؟! این روزا انقدی بزرگ شدم که تو پوست تنم جا نمیشم ...

روزی بود که بی محابا عاشق میلاد بودم و نمی دونستم این عشق ناخالصی داره. نمی دونستم عشق و وابستگی رو قاطی کردم.. شعارهایی که سالهای سال می دادم و فراموش کرده بودم . فراموش کرده بودم که یه روزی خیلی واضح می دونستم عشق با دوست داشتن فرق می کنه . عشق با وابستگی فرق می کنه . اصلا وابستگی با عشق و دوست داشتن فرق می کنه . از آدمایی که عشق و با دوست داشتن اشتباه می گرفتن و بالعکس بدم میومد . از آدمایی که وابستگی رو قاطیه عشق یا دوست داشتن می کردن بدم میومد . همیـــــــــشه! ولی نمی دیدم چیزی که بدم میومد سرم اومده ...

همیشه عشقو احساسی مقدس می دونستم و فرای حد انسانی ... به نظرم کم ، یا غیر ممکن بود آدم بتونه عاشق آدم بشه، همه ی آدما خودخواهی مخصوص خودشونو دارن ، تو عشق باید فنا شی ، باید غرق شی ، باید از خودت ، از تک تک سلولهات جدا شی ... باید وقتی به چشمای معشوقت نگاه می کنی ، هیچ وقت خودتو توش نبینی ، باید معشوقو به خاطر خودش بخوای ، یا اصلا فقط و فقط به خاطر عشق بخوای و بس ... وصل ، دوستی ، رابطه ، هوس، ازدواج و ... تو عشق بی معنیه. عشق احساسی صرف و مطلقه ، تو محدوده ی انسانی جا نمی شه اصلا ! شاید تنها جایی که می شد تجلیشو دید عشق به خدا بود که اونم  خیلی وقته که اصولشو فراموش کردیم . خدا رو غلام حلقه به گوشمون میخوایم تا دستوراتمونو اجرا کنه ، یا آرزوهامونو برآورده کنه ولاغیر. اگه حرفمونو گوش کنه عاشقشیم و اگه نکنه ، دستمون بهش برسه یقه اشو هم می گیریم!!! بگذریم. دوست داشتن اما چیز قشنگ و کاربردیه. خیلی منطقی و عاقلانه کسی رو که از لحاظهای مختلف ایده آلمونه نشون می کنیم و بهش نزدیک می شیم . بهش کشش پیدا می کنیم ، دوست داریم نگاهش ، جسمش ، فکرشو به خودمون اختصاص بدیم و بالعکس. گاهی بهش هوس داریم و گاهی فقط خیره شدن بهش راضیمون می کنه همه اینا رو هم در کنار هم داریم و هیچ عیبی نداره ، مگر اینکه به جای باور اینکه طرفو دوست داریم بخوایم توهم بگیریم که عاشقیم . بخوایم دوست داشتن و با عشق اشتباه بگیریم که اون موقع اشتباهمون تهوع آوره !!! اما امان از وابستگی ... خوره ی رابطه. ویروس احساس . مخربه ، مثل بمب ، مثل مرگ ... رابطه رو کوچیک می کنه ، احساس و حقیر می کنه . فضا رو مسموم می کنه . وابستگی زمانیه که ندیدن طرفت سردت کنه ، نشنیدن صداش به هَمِت بریزه . از رابطه تنها دیدن و می خوای و شنیدن و لمس کردن . نمی تونی بدون دیدن حس کنی ، نمی تونی درک داشته باشی ، نمی تونی صلاح بفهمی ، نمی تونی خوشی های زودگذر و فدای منافع مهمتر کنی ... دیگه خودتون واردتر از منید ، بیشتر از این چیزی نمیگم .

خودم این همه چیز می دونستم و باز توهم عاشقی زده بودم. بعد که چاشنی وابستگی قاطیش شد ، گند زده شد به رابطه امون ... روز به روز حقیر تر و کوچکتر می شدم . روز به روز پایین تر می اومدم تا میلاد و بالا تر ببرم ، که بالاخره میلاد لیاقت اونهمه بالا رفتن و نداشتو با سر سقوط کرد . اونوقت بود که نفرت جای عشق یا همون توهم عشقو گرفت. خودتون میدونید دیگه فاصله ی بین عشق و نفرت کمتر از یه مو باریکه ، ولی دوست داشتن انقدر متعالیه که بخشنده باشه و در عین حال مخرب نباشه. وابستگی انقدر کثیفه که وقتی احساس هم میره باز مثل کنه به آدم چسبیده. وقتی از میلاد یا بهتر بگم از اشتباهات میلاد متنفر شده بودم ، وابستگی نذاشت که ازش جدا شم. وابستگی نفسمو بند آورده بود، این تضاد داشت داغونم می کرد. فکر کن از کسی متنفری ، از اشتباهاتش ، از خودخواهی که به خرج داده ، از نامردی که کرده ، از اینکه گند زده به همه ی زندگیتون ، درست وقتی که باید پشتتون وایمیستاد ، وقتی که فرصت خودشو نشون دادن بود ، وقتی که همه ی نگاهها به من و اون خیره بود ، وقتی که روزها و ماهها نفس زده بودید تا خودتونو رابطه اتونو ثابت کنید ... اون وقت این وابستگی لعنتی شما رو هی می کشونه سمتش ، واسه دیدنش پرپر می زنید ، فکر ندیدنش داغونتون می کنه ، حتی نمی تونید با یه قهر کوتاه تنبیهش کنید ، چون می دونید این خودتونید که دق می کنید و میمیرید . آخ چقدر سخته وقتی می دونی دیدن طرفت تو بدترین حالت جسمی و روحی و شخصیتی چقدر عذاب انگیزه باز دلتنگ بشید و به خاطر سفر یه هفته ای که داره میره پاشی کلی راه بکوبی بری پیشش تا شاهد نفرت انگیز ترین حالات و رفتارش باشی ، چون وابستگی طاقت ندیدن نداره لعنتی ... طاقت جدایی موقت ، طاقت صلاح اندیشیدن ، طاقت بیرون کشیدن از منجلاب نداره ... وابستگی آدمو غرق می کنه ، مثل باتلاق می مونه ، هرچی بیشتر توش دست و پا بزنی پایین تر میری ... حالا یکی دوماهیه دارم نفس گیر ترین جنگ زندگیمو با وابستگی انجام می دم. گاهی اون منو زمین می زنه گاهی من اونو . انگار دارم با خودم دوئل می کنم . انگار که دارم مشق شب می نویسم ، به خودم می گم اگه مثلا امروزو تحمل کنی و با میلاد از صبح تا شب فقط یه بار حرف بزنی بهت جایزه می دم . وقتی چند روز می گذره و وابستگی دلتنگم می کنه به خودم تلقین می کنم که عجله ای واسه دیدنش ندارم ، هروقت شد ! وقتی میلاد می گه دلم تنگ شده ، کاش می شد فردا همو ببینیم ، با خونسردی می گم اگه نشد هم اشکالی نداره ، یه روز دیگه ... وقتی پیش میلادم و نمی تونیم بیشتر از یکی دو ساعت با هم باشیم ، با خونسردی از میلاد جدا می شم هرچند که دلم فشرده می شه گاهی ولی مثل اونوقتا قاطی نمی کنم و اصرار نمی کنم باید پنج شیش ساعت پیش هم باشیم تا به دلم بچسبه و وحشی بازی درنمیارم. وقتی دلم میخواد مثلا برم بیرون قدم بزنم و به میلاد میگمو اون نمیتونه بیاد خیلی راحت می گم مهم نیست ، فعلا بای ... اصلا « مهم نیست » این روزا ورد زبونم شده ، انقدر درمورد میلاد و هرچیزی که مربوط به اونه این واژه رو تکرار کردم و تلقین کردم که باورم شده میلاد جدا دیگه برام مهم نیست ، هرچند هنوزم دوستش دارم ولی دارم سعی می کنم بود و نبودش ، دیدن و ندیدنش ، شنیدن و نشنیدنش برام مهم نباشه . یه بارم مفصل باهاش صحبت کردم و گفتم فعلا تا اطلاع ثانوی حرفی از ازدواج نباشه ، اونم با غرور ذاتیش خم به ابرو نیاورد و گفت باشه. بعد کلی سعی کردن واژه ی نامزد ، شوهر ، عشق ، همسر و از سری واژگانی که به میلاد نسبت می دم حذف کردم. دیگه به مامانش نمی گم مامان و به باباش نمیگم بابا. دیگه خودمو ملزم نمیدونم اگه اتفاقی خونه اشون میرم و مامانش هست برم پیشش بشینم و باهاش صحبت کنم یا اگه کاری داره انجام بدم ، من دوست دختر میلادم نه عروس مامانش ! به مامانم که سرشوخی عادت داشت به میلاد بگه دامادم یاد دادم این کلمه رو از دهنش بندازه و به خواهرام که گاهی به میلاد میگفتن شوهرت انقدر توپیدم تا از دهنشون افتاد. واسه اطرافیان جا انداختم  فعلا عروسی درکار نیست تا انقدر نپرسن پس کی عقد می کنی؟؟؟ تازه آخرین تیر ترکشم دیشب رها کردم و به میلاد گفتم اگه برم دانشگاه تا درسم تموم نشده خبری از عقد نیست ( آخه درگوشی بگم دارم اقداماتی در زمینه دانشجو شدن انجام میدم ، حالا هروقت به عمل رسید میام خبر میدم ) . میلادم با همون قدی خاص خودش گفت منظورت چیه؟ واسه چی؟ گفتم هیچی ، همینجوری، بزرگتر شیم ، پخته تر شیم ، شرایطمون بهتر شه ... اونم گفت باشه ، ولی من دلهره و ترسو پشت این باشه ی خونسرد احساس کردم و فهمیدم میلادم این تغییرات منو حس کرده و از عواقبش می ترسه. دیگه ایمان نداره تحت هر شرایطی من « هستم » ، و این بیش از هرچیزی منو خوشحال می کنه ! نمی دونم چرا!

پ.ن: ببخشید انقدر طولانی شد ، دلم میخواست خیلی کامل و با جزئیات توضیح بدم . فدای چشمای خسته اتون !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 16:8  توسط little girl 

پیش نوشت : من یه چند وقتیه میام کافی نت ، یادم میره پستهایی رو که نوشتم با خودم بیارم ، یا اینکه از جای دیگه بدون برنامه ریزی قبلی میام ، در نتیجه دسترسی به نوشته هام ندارم . از پست نوشتن تو کافی نت هم متنفـــــــــــرم ، چون کل وقتمو میگیره ، علاوه بر اون اصلا نمی تونم برای نوشتن تمرکز کنم. به همین دلیل ، سه تا پستی رو که در گذاشتنشون ناکام موندمو امروز یه دفعه با هم می ذارم تا عقده ای نشم!شمام دو تا پست قبلو بخونید ، جدیدن، سه تاشو باهم گذاشتم. این روش پست گذاشتن مسخره و عجیب منم به بزرگواری و قشنگ و منظم پست گذاشتن خودتو ببخشین ! روم سیـــــــــــــاه !

خیــــــــــــــلی سخته که بخوای قضاوت کنی یه آدم بده یا خوب! از نظر من کمتر آدمی پیدا میشه که بد مطلق باشه یا خوب مطلق ... اگه بخوایم تشخیص بدیم یه آدم خوبه یا بد باید بدی ها و خوبی هاشو رو دو کفه ی ترازو بذاریم و ببینیم کدوم از اون یکی سنگین تره ، تازه بازم این روش یه روش نسبیه . می دونید چرا؟ واسه اینکه اندازه ی خوب بودن بعضی خوبیا از بعضی خوبیا بیشتره و همچنین اندازه بد بودن بعضی بدی ها از بعضی بدی ها بیشتره ! مثلا آدم صادقی بودن بهتر از اینه که فقط با شریک زندگیت صادق باشی و  مثالهای دیگه که چون سلیقه ایه نمی شه گفت. حالا من چند وقته دارم سعی می کنم تشخیص بدم میلاد آدم بدیه یا خوب؟ تمام خوبی ها و بدیهاشو استخراج کردم و روی کفه ی ترازو گذاشتم ... می تونم بگم مساویه . یعنی یه آدم خنثی . یه آدم معمولی . یه آدم خاکستری . این خوبه ... یعنی برای من قابل قبوله چون خود منم آدم خاکستری هستم. ولی یه مشکلی دارم. بدی های میلاد خیلی بدن و خوبی هاش خیلی خوب! می دونی مثل چیه؟ مثال منطقی و ریاضیشو که بخوام بزنم ، آدمای معمولی مثلا بدیشون منفی یکه و خوبیشون یک ، که با هم جمع بشه میشه صفر و خنثی می شه . مثلا خود من! ولی بدی میلاد مثبت  123456789000 و منفی 123456789000 که به هر حال نتیجه صفره و خنثی ولی عددا خیلی بزرگه! میلاد در برابر هر عیب خیلی بزرگش یه حسن خیلی بزرگ داره. عیبایی داره که کمتر زنی حاضره در وجود همسرش بپذیره و حتی کمتر انسانی حاضره در وجود انسان دیگه بپذیره هرچند برای یک معاشرت ساده . ولی در عوض حسن های خیلی بزرگی هم داره که اکثر زنها آرزوشونه همسرشون داشته باشه و خیلی وقتا دیدم که آرزو می کنن نامزدشون همین یه حسنو داشته باشه بقیه مسائل اصلا مهم نیست ! متوجه شدید؟ می دونم شدید!

گاهی احساس می کنم به خاطر این مسئله دچار جنون شدم . گاهی از دستش می خوام سر به بیابون بذارم و گاهی باعث می شه سر به آسمونها بسایم و خدا رو بابت داشتن چنین نعمتی شکر کنم! هر وقت که بخوام یه تصمیم منطقی در مورد رابطه امون بگیرم باعث میشه مدام دچار تردید بشم . شاید باورتون نشه گاهی از ته دل آرزو می کنم خدا یه آتوی حسابی از میلاد به دستم بده که بتونم خودمو واسه جدا شدن یا موندن همیشگی مجاب کنم . به خدا گاهی آرزو می کنم بهم خیانت کنه. یا مثلا دست روم بلند کنه . یا حتی خودش ازم جدا شه ... چه میدونم والله! هرکسی با همسر یا نامزد یا بی افش یه مشکلی داره مشکل منم در حال حاضر اینه دیگه!

پ.ن: این مسائلی که گفتم فقط در مورد شخصیت میلاده ها ، بحث شرایطش و مشکلاتش جداست ، مثلا بیکاری و این حرفاش ... به نظرم شرایط رو میشه درست کرد و مشکلات رو می شه حل کرد ، ولی شخصیت چیزی نیست که بخواد تغییر کنه یا حداقل به این راحتی ها و به این زودی ها تغییر کنه. شخصیت خیلی مهمتر از شرایطه . یا حداقل نظر من اینه!

پ.ن1: البته اینم بگم که شرایط و مشکلات مقایسه ای هم هست ، یعنی در برابر شرایط نامناسب میلاد از هر لحاظ منم شرایط نامناسب دارم . همچنین در برابر مسائل و مشکلات میلاد منم یه سری مشکلات دارم و نمی تونم توقع یه آدم ایده آل داشته باشم وقتی خودم ایده آل نیستم.

پ.ن2 ( چند روز بعد نوشت): میلاد الآن سرکار میره موقتا ، تا شرایط مغازه زدنش جور شه. مشکل بیکاریش حل شد! خواستم بگم شما رو هم تو شادی خودم شریک کنم. هرچند چون برگشته محل کار قبلیش شادی آنچنانی وجود نداره ولی در کل ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 15:8  توسط little girl 

یه شب قبل از خواب ، در حالی که توی تختم دراز کشیده بودم و سعی داشتم بخوابم یه هو یه درد مرموزی از زیر قفسه ی سمت راستم شروع شد و کم کم بالا اومد تا رسید به گلوم و آروم آروم احساس خفگی بهم دست داد ، بعد رفت سمت قلبم و حس کردم قلبمم سنگین شده و تپش قلب گرفتم . خیلی کوتاه بود ، شاید یک دقیقه ، ولی خیلی ترسیدم! بعد از اینکه درد برطرف شد من همه اش داشتم فکر می کردم نکنه دارم میمیرم و همه اش منتظر بودم دوباره اون درده بیاد و من و بکشه ! بعد در همین حال و احوالات بودم که با خودم فکر کردم اگه همین الآن جدی جدی لحظه ی مرگم باشه چی؟ بعد داشتم فکر می کردم که تو این دنیا چه کردم و چه نکردم... مهمترین ملاک من برای خوب بودن اینه که تو زندگیت به هیچ موجودی آسیب نرسونده باشی ، قلب کسی رو نشکسته باشی ، برای کسی بد نخواسته باشی و ... . هرچی فکر کردم تو فامیلا ، دوستا ، همسایه ها، آشناها ، کسی به ذهنم نرسید که دلشو شکسته باشم یا ... ولی وقتی یاد کسایی افتادم که قبلا باهاشون رابطه داشتم یه هو تنم لرزید و حسابی حالم گرفته شد!

آخه من تو رابطه هام خیلی خودمونی بگم آدم پستی بودم! در حق پسرای زیادی بدی کردم . دل خیلیهاشونو شکستم . حتی چند نفرشون رو هم دم آخر به گریه انداختم ... من از گریه ی مرد خیلی میترسم ... خیلی سنگینه! به جز اولین پسری که باهاش آشنا شدم و یکی دو نفر دیگه ، تمام رابطه ها کاملا بی دلیل و غیر مترقبه و بی رحمانه از طرف من قطع میشد. البته یکی دو موردی هم بودن که طبق توافق طرفین یا اتفاقی از طرف هر دو قطع بشه ولی در مواقع دیگه من به طرز وحشتناکی با همه به هم می زدم وقتی یادم افتاد باور کنید گریه ام گرفت!اولندش که یادم نمیاد به کسی وفادار مونده باشم، یعنی کمترین تعدد رابطه هام دو تا بوده ، البته باز به جز اون مورد اول ، ولی در کمال دئانت به همه اشون اطمینان می دادم که فقط تو ! بعد هیچ وقت جلوی هیچ کدومو نمی گرفتم که درباره ی آینده خیال پردازی نکنن و چون معمولا با افرادی رابطه برقرار می کردم که خیلی از خودم بزرگتر بودن همه اشون رو جو ازدواج و تشکیل خوانواده و غیره می گرفت منم به تو ذوق هیچ کدوم نمی زدم ! بعد دیگه به پای جدی شدن و این حرفا که میرسید،  یا وقتی که رابطه به احساسی ترین حالت و عمیق ترین جاش می رسید خیلی شیک گوشی رو دست می گرفتم و می گفتم تو به درد من نمی خوری بای ! نه دلیلی ، نه برهانی ، نه مقدمه ای ، نه دعوایی پیش بیاد ، نه بحثی ... حتی دلیل قانع کننده ای واسه خودمم نداشتم یه هو دلمو می زد دلم می خواست با یکی دیگه اشون صمیمی شم ! :"> یکی که از همه اشون طفلکی تر بود یه پسری بود تو مشهد به اسم مهرداد ، ما اینترنتی آشنا شدیم ولی رابطه امون خیلی نزدیک و عاطفی شده بود. از اون بچه های ساده و مثبت بود ، منم اولین دوست دخترش بودم . خیلی وعده وعیدا بهش دادم ، یکسال تمام به پای من نشسته بود با وجود سختی های رابطه ی راه دور، ولی من به جرئت می تونم بگم حتی یک روز هم فقط با اون نبودم ! آخه خودتونم می دونید دیگه ، کم پسری پیش میاد که آدمو از هر نظر ساپورت کنه ، من دوست داشتم یه نفر باشه که فقط باهاش عشقولانه باشم ، یه نفر باشه که فقط باهاش بگم و بخندم ، یه نفر باشه که فقط باهاش گردش و تفریح دسته جمعی برم ، یه نفر باشه که با کلاس و تحصیل کرده باشه با هم بحثای فلسفی و بنیادی بکنیم و .... خب همه ی اینا که تو یه نفر جمع نمی شد که ! منم یک سال تریپ عاطفی ام با این بدبخت بود ، بعد خیــــــــــــــــــــــــــلی ام لجباز بودم و قد ، اونم یه کوچولو مغرور بود، در نتیجه گاهی بحثمون می شد . سر یکی از این بحثا خیلی الکی با هم به هم زدیم ، اون اصلا جدی نگرفته بود ولی من رابطه رو جدا کات کردم تا چند وقت بعدش یه بار که بهم زنگ زد من گوشی رو دادم به یکی از دوست پسرام. دفعه بعد که زنگ زد گفتم با یکی دیگه آشنا شدم ( حالا انگار که از قبل نبودم ) اونم خیلی ناراحت شد ولی به خاطر غرورش چیزی نگفت و فقط گفت من اومدم تهران میخوام فقط یه امانتی بهت بدم و برم. طفلک یه گوشی برام قبلا خریده بود فرستاده بود ، حالا می خواست کارتونشو بهم بده . منم رفتم دم مترو گلشهر دنبالش چون من کرج بودم اون از تهران میومد دیگه! تو محوطه ی مترو نشسته بودیم بعد من دو ساعت تموم داشتم محسنات همون پسری رو براش تعریف می کردم که گوشی رو داده بودم بهش، دقیقا همون چیزایی رو می گفتم که مهرداد نداشت ، بعد با تأکید می گفتم که این جدیده بچه ی تهرانه ، چون مهردادو به خاطر مشهدی بودنش خیلی مسخره می کردم و این دم آخری می خواستم اساسی دلشو بسوزونم! اونم فقط بغض کرده بودو گوش می کرد. آخرش که گفتم می خوام برم گفت یه دقیقه صبر کن ، بعد برام آهنگ پشیمونم مهدی مقدمو گذاشت . داشت غیر مستقیم می گفت پشیمونم و از این حرفا . ولی من آهنگ تموم نشده گفتم من رفتم. اومدم بلند شم گفت یک دقیقه دیگه ام صبر کن . بعد اون یکی آهنگه ی مهدی مقدمو گذاشت که می گه ای دل غمدیده ام ، دیدی چه بی رحمه و اینا ، بعد ازم اجازه گرفت که دستمو بگیره . نزدیکی ما به هم فقط تا همین حد بود همیشه. دستاش یخ یخ بود و دستای من داغ داغ . بعد به اونجای آهنگ رسید که می گه رفت و شدم تنها اما خوب می دونم نیست اون تنها ، من دیگه از امشب هرشب مهمونی دارم با غمها ، در حالی که با غمگین ترین حالت ممکن بهم نگاه می کرد و التماس تو چشمام بود من با بی تفاوتیه سنگدلانه ای دستمو از دستش کشیدمو بلند شدمو رفتم. از پشت سرم صدای بلند هق هق گریه اشو شنیدم که با غمگین ترین قسمت آهنگ قاطی شده بود ، من حتی برنگشتم پشت سرمو نگاه کنم ، وقتی ام یه کم دور شدم و زنگ زد به گوشیم ، درآوردم و خاموشش کردم و رفتم!بعدا که گاهی آی دی قدیمیمو باز می کردم و آفلاین هاشو می خوندم می دیدم تا چندین ماه بعدشم هنوز دلش پیش منه. آخه اون قضیه مارو خیلی خیلی جدی می دونست و یه جورایی منو زن خودش حساب می کرد . خب توقع نداشت با یه جر و بحث ساده در عرض چند روز من برم با یکی دیگه و وقتی زنگ بزنه با پرروئی گوشی  رو بدم اون جواب بده!  از این قصه ها خیلی  زیاد دارم . حالاهمه اش فکر می کنم ،  من آدم بی رحمی بودم؟ یعنی یه روزی واسه این دلایی که شکستم باید جواب پس بدم؟ یا این رابطه ها و جدایی ها طبیعیه و حساب نمیشه؟ آخه درسته همه آدما یه روزی آشنا می شن و یه روزی جدا می شن ، ولی من موقع جدا شدن سعی می کردم دلشون رو بشکنم ، سعی می کردم بچزونمشون ، اذیتشون کنم ، خوردشون کنم ، تحقیرشون کنم ، با بدجنسی و بی بهانه جدا می شدم . گاهی فکر می کنم نکنه این بلاهایی که امروز می کشم نتیجه ی اون نامردیهای قدیممه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 15:6  توسط little girl